












|
اسراواسما دردانه های مامان و بابا
|
سه شنبه 2 اسفند 13909:50به قلم: مامان ™
الان که اینو میخونی امیدوارم آنقدر بزرگ شده باشی که بتونی حرفهای منو درک کنی.باور کن من تحمل لحظه ای دوری تو و خواهرت رو ندارم اما عزیزکم تو هنوز خیلی کوچولویی ومن نمیتونم تو رو هر روز با خودم ببرم مدرسه... امروز جمعه است اما من چون خودم امتحان ضمن خدمت داشتم بازم مجبور شدم شما دو تا رو بذارم پیش مامان بزرگتون.میدونی چی بهم گفتی؟!بهم گفتی که دیگه دوستم نداری !!!چون تورو با خودم نبرده بودم .خیلی ناراحت شدم..... ولی دختر گلم باور کن بعضی وقتها مجبورم که بدون تو بیرون برم.
دختر مهربان وخوش قلب من اسرای عزیزتر از جانم دوستت دارم میدونم به امید خدا وقتی بزرگ شدی بهترین دوست من خواهی بود.تو تحمل یک لحظه ناراحتی منو نداری وبا حرفهای قشنگت همیشه به اسما جون توضیح میدی که مدرسه جای بچه های کوچولو نیست وسفارش منو هم میکنی وهمش میگی اسما مامانی رو زیاد اذیت نکن.الهی مامانی فدای اون قلب مهربونت.
قربون چهره متفکرت,این یکی از عکسهاییه که خودت وقتی داشتی با لب تاب ور میرفتی از خودت گرفتی من هم بیصبرانه منتظرم تا زمان قانونی مدرسه رفتن خوشگل خانوم برسه وهر صبح با همدیگه از خونه بریم بیرونودیگه اینقدر از من دلخور نباشه. به امید اون روز.......... خدایا همه فرشته های مهربون روبه تو میسپارم. شنبه 22 بهمن 13908:19به قلم: مامان ™
سلام ! سلام ای دل نورانی خورشید، ای نگاه آبی آسمان، ای شکوه آفرینش! سلام ای وسیع جاری، ای پهنه نور باران، ای طراوت بی کران روزت به خیر باد دخترای گلم و دوستای مهربونم !روز پنجشنبه 13 بهمن برای خیلی ها یک روز سرد وبرفی بود که بیشتر مردم بخاطر برف زیاد وسردی هوا حوصله نداشتن از خونشون بیرون بیان.اما برای من بهترین روز زندگییم بود.روزی که خوشی اون روز رو هیچوقت فراموش نمیکنم. واما دلیل دوم این بود که همون روز جشن ,آبجیم شام درست کرد و همه آبجی ها وداداشها وعروسها و دامادها به همراه بچه هاشون همه دور هم بودیم .جاتون خالی چهارتا خواهریم اون شب چهار خواهر و سه خواهر زاده (الی وندا وکوثر)تا صبح نخوابیدیم .گذشت زمان برامون نامحسوس بود گرم بگو بخند بودیم که گفتم زنگ بزنم داداش کوچیکه بیاد دنبالمونکه دیدم اسرا و اسما خوابیدن نگاه به ساعت کردم دیدم 3/5 شبه گفتم بیخیال فردا جمعه اس فردا میریم واز دل مامان درمیاریم تا ساعت 6/5صبح گفتیم وخندیدیم وخواهرانه درد دل کردیم .آخرین باری که شب و با اونا بودم زمان تولد اسما بود برای همه دوستام آرزوی روزهای خوش وخرم دارم.وبرای فرشته های کوچکمون آرزوی سلامتی دارم. دوشنبه 17 بهمن 139010:38به قلم: مامان ™
سلام در دونه های مامانی!هروقت میام اینجا بادیدن عکسای مریضی تون دلم میگیره وروزای سختی رو که گذروندیم میاد جلو چشمم.برای همین با اینکه فرصت آپ کردن ندارم علی الحساب دو تااز عکسای خوشگلتونو میذارم تا وبتونو که باز کردم مثل همیشه لبخند رولباتون ببینم. دوستون دارم نازگلای من.
دوستای گلم!لباسهایی که تو این عکسها دخترام پوشیدن همه رو خودم با فتم .با اینکه مشغله کاریم زیاده اما چون اسرا واسما دستبافت های خودمو خیلی دوست دارن من با تمام عشق وعلاقه ای که تو وجودم هست ,اینکارو براشون میکنم.اخیرا هر دوتاشون سفارش جلیقه ودامن دادن وقراره امروز ببرم بازار رنگ کامواشونو خودشون انتخاب کنن. از خدا میخوام فرشته های کوچک من و همه فرشته های دیگه همیشه تن سالم وسلامت داشته باشن. پنجشنبه 6 بهمن 139011:05به قلم: مامان ™
سلام به نوگلای بوستان زندگیمون! ویه سلام گرم تواین روز سرد وبرفی تقدیم به دوستایی که به خونه خاطرات گل دخترام اومدن .
عزیزای مامان یه چندوقتی بود که حال خوشی نداشتن ومن وبابایی دیگه نمیدونستیم , چیکار باید بکنیم! با اینکه خودمون هم مریض بودیم ولی ناراحتی وبیماری اسرا و اسماباعث شده بود که خودمونو فراموش کنیم.این وسط بیشتردلم برای بابایی میسوخت ,بااون حالش شده بود راننده آژانس وبه نوبت ما رو میبرد دکتر بعدش هم تو خونه مریض داری میکرد.ممنونم بابایی مهربون.خداسایه تو از سر ما کم نکنه.
.اسمای گل من ,قربون اون شجاعتت برم که موقع وصل سرم , تا گفتم چشاتو ببند دردش زیاد نیست ,چشاتو بستی واصلا هم گریه نکردی!
واین هم اسرای عزیزم زیر سرم
مامانی فداتون امیدوارم دیگه هیچوقت اینجوری سخت مریض نشین. خدای من!ای خدای مهربون خودت مواظب همه فرشته های کوچولو باش. جمعه 30 دی 139017:13به قلم: مامان ™
|